http://victory.mizbanshop.com/basket/add/218/ حسادت زنانه - عاشقانه
X
تبلیغات
رایتل
حسادت زنانه  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387

این ماجرای واقعی چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پیامدهایش جنجال عظیمی در رسانه های آمریکا بر پا کرد. نمی دانم انعکاسش در مطبوعات ایران چطور بود. اما جدا از ارزش خبری، برایم نمونه ای جالب بود که پشت ظاهر عشقی/جنایی خودش ناگفته های بسیاری داشت.

لیزا نواک چهل و سه ساله که از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگیر رابطه ای عاطفی با یکی از همکاران خود به نام ویلیام اوفلین بوده، ارتباطی به گفته خود لیزا "بیش از یک رابطه کاری ساده و کمتر از یک رابطه رمانتیک". اما ظاهرا ماجرا برای لیزا جدی تر و عمیق تر بوده تا برای ویلیامی که چند سالی هم از او کوچکتر است. به مرور لیزا متوجه می شود که ویلیام رابطه صمیمانه ای با زن دیگری به نام کالین شیپمن برقرار کرده و از او دوری می کند، گرچه به گفته ویلیام آن دو ارتباط کاری و تمرینات ورزشی مشترکشان را هنوز باهم ادامه می داده اند. خب... تا این جا یک داستان تکراری غم انگیز: عشقی که تمام شده، یا از اول اصلا عشق نبوده، یا رابطه ای که جنس و مقدار احساس، و نیز برداشت و هدف طرفین از آن با هم متفاوت بوده. حالا لیزا که از شدت خشم و ناامیدی و حسادت دیگر کنترل چندانی بر افکار و اعمال خود ندارد، تصمیم می گیرد فاصله نهصد مایلی هوستون تگزاس تا اورلاندوی فلوریدا را یکتنه و یکسره رانندگی کند تا به سراغ کالین برود و در محل با او تسویه حساب کند. همراهان لیزا در این سفر و توی ماشینش عبارت بوده اند از یک جفت دستکش سیاه، تپانچه و گلوله، کت مردانه کلاهدار، موی مصنوعی، اسپری فلفل، چکش، و چند شی عجیب و خطرناک دیگر که پیش دادگاه نیت او را برای ضرب جرح، و دزدیدن کالین دربست تایید کرده اند. ناگفته نماند که در دو روز آخر، ویلیام جز یکی دوبار به ده ها اس.ام.اس و تلفن لیزا هیچ جوابی نداده. لیزا دیوانه وار می راند و با رسیدن به مقصد ساعتی را در پارکینگ فرودگاه به انتظار پروازی می نشیند که می دانسته کالین هم توی آن است. کالین بعدها در توصیف ماجرا گفته "داشتم به سراغ ماشینم توی پارکینگ می رفتم که صدای قدم های تند کسی را از پشت سرم شنیدم. از قبلش هم متوجه شده بودم یکی در تعقیبم است. پس خودم را توی اتوموبیل انداختم و درها و شیشه ها را قفل کردم. لیزا گریان به سراغم آمد و گفت دنبال آدرسی می گردد." کالین نرم می شود، اما همین که شیشه را پایین می کشد، لیزا توی چشمانش اسپری فلفل می پاشد. کالین فقط می تواند ماشینش را به طرف پست نگهبانی پارکینگ بچرخاند و توجه ماموران را جلب کند. چند مامور مسلح وارد صحنه می شوند و لیزا را تعقیب و دستگیر می کنند. ماجرا تمام می شود.

خب، داستان گرچه کمی هیجان انگیزتر شد اما هنوز هم چندان غریب نیست. صفحات حوادث روزنامه های خودمان هم پر است از اخبار زوج هایی که عین مرغ سر همدیگر یا سر رقیب را می برند، بدنش را تکه تکه می کنند و توی چمدان و کیسه می گذارند، و می روند پی زندگیشان. اما چرا این ماجرا این قدر جنجال و حیرت برانگیخت؟ چون این کارها از یک زن عادی سر نزده بود: لیزا نواک یکی از فضانوردان عضو ناسا، و افسرپرواز نیروی دریایی آمریکا بود؛ دو کاراکتر دیگر ماجرا هم همقطارانش!!

این قدر را می دانیم که فضانوردی از دشوارترین و سنگین ترین مشاغل دنیاست. از بین میلیون ها نفری که رویایش را در سر دارند، و هزاران نفری که عملا به دنبالش می روند، تنها عده محدودی از پس آزمایشات سنگین جسمی و روحی آن بر می آیند. سال ها تجربه لیزا به عنوان افسر ناوی، پشتوانه ای بوده تا ناسا ماموریتی مهم و خطیر را در پرواز شاتلی در سال 2006 به او بسپارد. انضباط فکری، خونسردی، تجزیه و تحلیل منطقی، قدرت کنترل احساسات و تصمیم گیری به جا، و نیز توانایی واکنش آنی و درست به مشکلات پیش بینی شده و ناشده از لازمه های این شغل اند. با این حساب، چه می شود که شخصی با پیشینه سال ها زندگی منطقی که ارتش و ناسا را از سلامت خود مطمئن کرده، در برابر یک مشکل عاطفی دقیقا همانطوری رفتار می کند که مثلا یک زن روستایی بی سواد جهان سومی در یک قرن پیش (هووهای رمان "کلیدر" را یادتان هست که بزرگه با سنگ می رود بالاسر کوچکه؟)

این ماجرا هم برایم عجیب بود، هم تکان دهنده. لیزا به حکم وثیقه و با تعهدات سنگین آزاد شد و از ناسا اخراج؛ و مثل خیلی از شخصیت های این چنین آمریکایی بهانه ای شد برای دعواهای مدافعان و مخالفان عملش. در دادگاه از اختلال روانی او – نوعی جنون آنی – سخن گفتند. یکی از قسمت های سریال معروف law & order هم به این داستان اختصاص یافت. اما به راحتی نمی توانم این عمل را یک اختلال روانی بدانم. دقیقا اعتبار اجتماعی بالای اوست که ماجرا را درناک تر می کند. لیزا برایم نشانگر زنی است که وقتی به معنای واقعی کلمه "کم آورده"، از همه چیزش می گذرد، از اعتبار و نام نیک و شغل و حتا آزادی. او برای نگه داشتن عشقش به هر قیمتی، وحشیانه قصد جان آدمی دیگر را می کند، و با پاک کردن سالهای پیشین عمر، به غرایز بدوی و رشدنیافته انسانی رجعت می کند. انگار هنوز متمدن، شهروند، اجتماعی و تحصیل کرده نشده؛ انگار توی قصه های جادوگران زندگی می کند و آماده است به رقیبش سیب زهرآلود بخوراند؛ انگار ... زنی که بی خیال اسم و رسم و زندگی می شود، و همه اش به بهانه عشق به یک مرد.