http://victory.mizbanshop.com/basket/add/218/ خاطره ای از یک بچه جادوگر...(5) - عاشقانه
X
تبلیغات
رایتل
خاطره ای از یک بچه جادوگر...(5)  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 9 فروردین‌ماه سال 1390

سوگند یک جادوگر...

دلتنگی؟ احساس می کنی یه جادوگر فراموش شده ای؟ فکر می کنی بودن یا نبودنت واسه هیچ کس مهم نیست؟فکر می کنی زیر این سقف بلند آسمون، هیچ کسی پیدا نمی شه که حرفت رو بفهمه، که دستت رو بگیره، و اون جوری که لایقش هستی دوستت داشته باشه؟! فکر می کنی همه ی در ها به روت بسته شده؟! همه ی کوچه ها بن بسته؟!

می دونم... دلت یه شونه ی گرم می خواد که بتونی سرت رو بگذاری روش و یه دل سیر گریه کنی! یه دامن مهربون، که سفره ی اشکات بشه و یه دست گرم ، که با مهربونی بارون اشکات رو جمع کنه!

می دونم دلت تنگه!فکر می کنی هیچ کس نیست ! نه اون شونه واسه تکیه کردن و نه اون دست گرم، که به وقتش اشکات رو بچینه!انگار هیچ کس توی دنیا اهمیتی نمی ده که تو دلت گرفته، که تو دلت تنگه!مدام از خودت می پرسی چرا اینقدر که لایقشم، دوستم ندارن؟!

حالا... حالا که فهمیدی می فهممت، پاشو برو کنار پنجره. بازش کن!یه نفس عمیق بکش و به افق خیره شو! یکی هست، نه؟!یکی هست که می خواد تو باشی! می خواد نفس بکشی! می خواد زندگی کنی! یکی که همه جا هست! تو هر نفسی می شه بوییدش!یکی هست که دوستت داره! یکی هست که چون تو رو آفریده، پس حتما" دوستتم داره!بیشتر از اونی که لایقشم باشی دوستت داره!

چشماتو ببند! باهاش درد دل کن! از دلتنگیت واسش بگو! نه! اصلا" یه جمله، فقط یه جمله ی جادویی بهش بگو! جمله ای که اون هیچ وقت بدون جواب نمیگذارتش! من بهت قول می دم که این جمله رو، همیشه با مهربونی جواب میده! پای قولم هم وا میستم! اصلا سوگند جادوگری می خورم! ایناهاش:

باور کردی؟! باشه! حالا می گم! بهش بگو:

خدایا! به تو، فقط به تو امید بستم! نا امیدم نکن!

اون وقت با خیال راحت لبخند بزن! چون مطمئنم اون هم داره همراه تمام فرشته هاش بهت لبخند می زنه!