<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[عاشقانه]]></title>
		<link>http://bestlove2007.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[راز معرفت]]></title>
					<link>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/07/01/post-112/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="justify"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">روزی مردی جوان نزد شیوانا، استاد معرفت آمد و از او خواست تا راز معرفت را برایش بازگو کند. شیوانا در جمع مریدانش مشغول تدریس بود. به خاطر وجود مرد جوان درس را قطع کرد و از یارانش خواست تا قاشقی چوبی و تخت را همراه ظرفی روغن مایع برای او بیاورند. سپس قاشق را به دست مرد داد و آن را از روغن پر کرد و از مرد خواست در مدرسه و باغ مدرسه حرکت کند و هر آن چه می بیند را به خاطر بسپارد و دوباره نزد آن ها برگردد. فقط باید مواظب باشد که حتی یک قطره روغن نیز روی زمین نریزد که در غیر این صورت از معرفت و راز معرفت دیگر خبری نخواهد بود. </span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="justify"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد جوان قاشق را با دقت و تمرکز زیاد در دست گرفت و با قدم های آهسته و دقیق در حالی که یک لحظه نگاهش را از قاشق بر نمی داشت ساختمان مدرسه را دور زد و بعد از عبور از تمام معابر باغ دوباره به جمع شیوانا و شاگردانش بازگشت. شیوانا نگاهی به قاشق روغن انداخت و دید که صحیح و سالم است. آن گاه از مرد جوان پرسید: خوب! اکنون برای حاضرین تعریف کن که از ساختمان مدرسه و باغ چه دیدی؟!</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="justify"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد جوان مات و متحیر به جمع خیره شد و با شرمندگی اعتراف کرد که در تمام طول مسیر حواسش به قاشق و روغن آن بوده است و اصلا به شکل ساختمان و باغ دقت نکرده است. شیوانا دوباره همان قاشق را از روغن پر کرد و از او خواست دوباره همان تمرین را تکرار کند. این بار مرد جوان مات و مبهوت به زیبایی و سادگی در و دیوار مدرسه خیره شد و بی توجه به اینکه روغن از قاشق ریخته است، تمام زوایای باغ را با دقت تماشا کرد. وقتی نزد شیوانا و جمع برگشت، با شرمندگی متوجه شد که هیچ روغنی در قاشق نمانده است و قاشق خالی است. با اعتراض به شیوانا گفت که می تواند دقیق و روشن تمام زوایای مدرسه و باغ را برای جمع تشریح کند.&nbsp;</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="justify"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 12pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">اما شیوانا تبسمی کرد و گفت: شرح زیبایی ها باید با ریخته نشدن روغن از قاشق همراه می شد. تو راز معرفت را پرسیدی و اکنون باید خودت آن را دریافته باشی! راز معرفت یعنی زندگی در این دنیا و مشاهده و استفاده و حظ بردن از تمام زیبایی های آن بدون این که حتی قطره ای از روغن صداقت و پاکدامنی و خلوص و صفای باطنی خود را در این مسیر از دست بدهی. این دو با هم عجین هستند و بدون داشتن همزمان این دو هرگز نمی توانی راز معرفت را دریابی!</span></span></font></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 12:45:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://bestlove2007.blogsky.com/Comments.bs?PostID=112</comments>
          <guid>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/07/01/post-112/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[فقط برای خودت!]]></title>
					<link>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/06/31/post-111/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">روزی پسـری جـوان و پرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟ </span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم و انسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خود ببالم!</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال ها گذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از او پرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font size="3"><span lang="FA" style="COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">مرد سرش را پایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.</span></font></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 12pt; COLOR: red; FONT-FAMILY: Tahoma">شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو اکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجود خودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!</span><strong><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman"">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</span></strong></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 16:21:31 GMT</pubDate>
					<comments>http://bestlove2007.blogsky.com/Comments.bs?PostID=111</comments>
          <guid>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/06/31/post-111/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خدا هست]]></title>
					<link>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/06/28/post-110/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="MARGIN: 0in 0.5in 0pt 0in; DIRECTION: rtl; TEXT-INDENT: -0.5in; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.</span></font></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center" align="center"><font color="#660033"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 11pt; LINE-HEIGHT: 200%; FONT-FAMILY: Tahoma">مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.</span></font></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 01:55:47 GMT</pubDate>
					<comments>http://bestlove2007.blogsky.com/Comments.bs?PostID=110</comments>
          <guid>http://bestlove2007.blogsky.com/1387/06/28/post-110/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
