http://victory.mizbanshop.com/basket/add/218/ عاشقانه
X
تبلیغات
رایتل
« خدا از "هیس "خوشش نمیاد! »  چاپ
تاریخ : یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1395
مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،

آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
از لپ هام گرفت تا گل بندازه
تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم
گفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره
گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
کجا بودم مادر ؟ آهان
جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
ریختند تو باغچه و گفتند :
تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها
گفتم : آخه ....
گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه ،
همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم، دوست داشتن چیه ؟
عادت میکنی

بعد هم مامانت بدنیا اومد
با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد
نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،
گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش

مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد
دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم ، ولی نگفت
حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه

گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
آی می چسبید ، آی می چسبید

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،
اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم

یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
گفت : هیس ، دیگه چی با این عهد و عیال ، همینمون مونده که انگشت نما شم
مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
یهو پیر شدم ، پیر

پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد
آخیش خدا عمرت بده ننه
چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش
هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
اینقدر به همه هیس نگید
بزار حرف بزنن
بزار زندگی کنن
آره مادر هیس نگو ، باشه؟
خدا از "هیس "خوشش نمیاد...
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ ﻣﯿﺸود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ ﻣﯿﺸود ﺭﻗﺼﯿﺪ
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸود از زندگی گفت
ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد
ﻭﻟﯽ
ﺑﺎ یک ﺁﺩﻡ بی احساس،
ﻧﻪ ﻣﯿﺸود ﺣﺮﻑ ﺯﺩ،ﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ ،ﻧﻪ ﻗﺪﻡ ﺯﺩ ﻭ ﻧﻪ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ !!!!
یک ضرب المثل چینی می گوید برنج سرد را می توان خورد،
چای سرد را می توان نوشید اما نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد...
مهم نیست کف پاتو شستی یا نه؟!
حتی مهم نیست کف پات نرمه یا زبر

اما این مهمه

که وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛
رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار

همیشه میشه تموم کرد
فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...

دلشکسته  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392

روز قیامت پرسیدند :جوانیت را چگونه گذراندی؟

ندا آمد :"دل شکسته است، بگذارید به بهشت برود. "...
دنیایش خوب جهنمی بود!!

خدایا...  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392

یه لحظه گوش کن خدا…..

.

جدی میگم!!

نه بچه بازیه ،نه ادا اطوار

اینور دنیا

حال ” خیلیا ” اصلا خوب نیست…..

یه دستی به زندگیشون بکش لطفا!

دلم گرفته  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 17 دی‌ماه سال 1392

ﺧﺪﺍ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﭼﯿﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﯽ ... ؟؟
ﻣﯿﺮﯼ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻣﯿﺸﯿﻨﯽ ... ؟؟؟ !
ﻫﯽ ﺑﺎ ﻧﮕﺎﺕ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺮﻩ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻨﯽ؟؟؟ !
ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺁﺏ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﻐﻀﺎﺗﻮ ﻗﻮﺭﺕ ﺑﺪﯼ؟؟ !
ﺍﻭﻧﻮﻗﺖ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﻮﻓﺘﻪ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﯽ !..............
ﺧﺪﺍ ﺟﻮﻥ،،،
ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺯﺍ ﭼﻘـــــــــــــــــــــــﺪﺭ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻡ !!!!!

به سلامتی  چاپ
تاریخ : جمعه 13 دی‌ماه سال 1392

ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﮕﻢ...
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﯾﻩ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﯾﻩ ﺭﻭﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻫﻢ ﺑﻪﻋﺸﻘﺶ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﮑﺮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼﮐﻪ ﻫﯿﭽﯽ ﮐﻢ ﻧﺫﺍﺷﺖ .. ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺸﻖﭘﺎک ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻤﻪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ ،ﺯﯾﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻗﺮﺍﺭﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﻫﺎ ،ﺧﯿﺲ ﺷﺪﻥ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻪﺧﻮﺩ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﻫﺎ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺯﯾﺮﺍﺏ ﭘﺴﺮﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺯﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﺩﻭﺳﺖ ﻣﺜﻞ ﺧﻮﺍﻫﺮﺷﻮﺑﺎﻭﺭ ﮐﺮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﺧﻄﺶ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥﻗﺴﻤﻬﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺗﺤﻮﯾﻞ ﺩﺍﺩﻩ ﻧﺸﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﺶﮐﺮﺩ ﺍﺛﺮﯼ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺧﯿﺲ ﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ ﺍﺯﺕ ﺑﺪﻡﻣﯿﺎﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﺧﺪﻣﺖ ﺗﺎﺯﻭﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻟﺸﻮ ﺑﺪﺳﺖ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﻭ ﺑﺮﻩﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ 21 ﻣﺎﻩ ﭘﺴﺖﺩﺍﺩﻧﺎ ﻭ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﻤﺎﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺩﻭﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﻫﺎ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﻋﻮﺕ ﺷﺪ ﺑﻪﺟﺸﻦ ﻋﻘﺪ ﻋﺸﻘﺶ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥﺷﺐ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮﺣﺎﻝ ﭘﺴﺮ ﺑﻐﺾ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺍﻣﺎ ﭘﺴﺮ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﺗﺎﺟﺸﻦ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺧﻨﺪﻩﯼ ﺯﻭﺭﯼ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﮐﻪ ﻣﺎﻩ ﺷﺪﻩﺑﻮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻋﺎﻗﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﺍﻭﻥﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﻫﺎ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺍﻭﻝ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﺎﺭ ﺁﺧﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﻼﮎ ﺯﻧﺠﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﻭﺍﺳﻪ ﺯﯾﺮﻟﻔﻈﯽ ﺭﻭﺯ ﻋﻘﺪﺵ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺟﯿﺑﺶﻣﻮﻧﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺯﯾﺮ ﻟﻔﻈﯽ ﮐﻪ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪﺩﺍﺩ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻣﯿﺪﺩﺍﺷﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ﻣﯿﺮﺳﻪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﺍﺟﺎﺯﻩ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻫﺎ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ «« ﺑﻠﻪ ..»»ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭼﺸﻢﺧﯿﺲ ﺩﻭﺳﺘﺎ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﮐﻪ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺣﻠﻘﻪﭘﺴﺮ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﺮﻭﺱ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﺴﺘﯽ ﺯﺍﻧﻮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺳﯿﺎﻫﯽﭼﺸﻢ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﭘﺎﮐﺖ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﻧﺨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻧﺦ ﻗﺒﻠﯽﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺑﻐﺾ ﭘﺴﺮ ﮐﻪ ﺗﻮﯼﺁﯾﯿﻨﻪ ﺷﮑﺴﺖ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻓﺮﺩﺍﺵ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮔﺮﻓﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻥ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭘﺴﺮ ﺗﻮ ﻣﻬﻤﻮﻧﯽ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﺷﺐ ﻭ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺳﺨﺖ ﮔﺬﺷﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮔﻔﺖ ﺍﻭﻥﺣﺮﻓﻮ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺣﺴﺎﺩﺕ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩ ﮔﺮﯾﻪﮐﺮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﯿﻐﯽ ﮐﻪ ﺗﯿﺰ ﺑﻮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﮒ ﺩﺳﺖ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﺮﺩ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﮐﻪﺑﻪ ﭘﺴﺮ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﻥ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﺗﻮﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ 5.6 ﺩﻗﯿﻘﻪ ﯼﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻭﻥ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼﻧﯿﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﺧﯿﺲ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺷﺮﻡ ﺩﺧﺘﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺻﺒﺮ ﭘﺴﺮ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻗﺴﻤﻬﺎﯾﯽﮐﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍﺩ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﻪ ﮐﻪﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻧﺸﻪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻗﺴﻢﺟﻮﻥ ﭘﺴﺮ..
ﺳﻼمتی ﻗﺒﻮﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﯿﺲ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﯾﻪ ﻋﻤﺮﺗﻨﻬﺎﯾﯽ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺣﺮﻓﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺸﺪﮔﻔﺖ ﺍﻣﺎ ﯾﻪ ﻣﺘﻦ ﺷﺪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎیی بچه ای ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺭﺍﻩ ﺑﻮﺩ ...
ﺳﻼﻣﺘﯽﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﭘﺴﺮﯼﮐﻪ ﺣﺴﺮﺕ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺑﻪ ﺩﻟﺶﻣﻮﻧﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻫﻖ ﻫﻖ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﭘﺴﺖﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﻟﯽ ﺁﺭﻭﻡ ﺷﻪ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻻﯾﮑﻬﺎﯾﯽﮐﻪ ﺯﺩﻩ ﺷﺪ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺍﻣﺸﺐ ..
ﺳﻼﻣﺘﯽﻫﻤﻪ ﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮﻥ ﻧﺮﺳﯿﺪﻥ

آخرش  چاپ
تاریخ : شنبه 11 آبان‌ماه سال 1392

بالاخره یک روز به آرزوم میرسم...

 

در صف اول نماز...

 

جلوتر از پیش نماز می ایستم...

 

و همه به من اقتدا میکنن...

 

نماز که تمام شد...

 

همه به سمتم می آیند...

 

چقدر عزیز میشم...

 

بعد از چند قدم که حرکت میکنند...

 

کسی بلند فریاد میزند...

 

بلند بگو





 

لا الا اله الله...

فلک  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1392

فلک کور است، دلم شوریده در شور است صدای خنده و آواز می آید. زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟ قدم لرزان به سوی کوچه می آیم دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم خدایا ترس من از چیست؟

عروس جشن امشب کیست؟

صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش

صدای شیخ می آید:

عروس خانم وکیلم من؟

جوابم ده وکیلم من؟

صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند خدای من صدای اوست!!! صدای آشنا از اوست!!! دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………

صدای نعره ام در کوچه می پیچید خدای من مبارک نیست. مبارک نیست بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم نگار من عروس جشن امشب نیست ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد فلک کور است زمین و آسمان کور است

خدای من!!!!!

خدای مهربان من؟

چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی همین دختر که امشب بله می گوید عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی هجله می پوید قسم می خورد عروس ماست عروس هجله گاه ماست کجا رفت عهد و پیمانش؟

کجا رفت آن قسم هایش؟

یعنی عهد و پیمان هیچ؟

وفا و عشق و ایمان هیچ؟

قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟

عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟

چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟

وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟

آهای مردم! شما هرگز نمی دانید عروسی را به سوی هجله می رانید که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود جهانم بود، تمام کشت و کارم بود در آغوشش قرارم بود بهارم بود نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟

پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟

پس چه می خواهد؟

دلم رنجور و ویران است نگارم شاد و خندان است در و دیوارشان امشب چراغان است درون هجله گاهش بوسه باران است خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……

من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید

بر سنگ قبر من بنویسید  چاپ
تاریخ : شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392

بر سنگ قبر من بنویسید

بر سنگ قبر من بنویسید

خسته بود

اهل زمین نبود

نمازش شکسته بود

برسنگ قبر من بنویسید

شیشه بود؛ تنها از این نظر که سراپا شکسته بود

پاک بود؛ چشمان او که دائماً از اشک شسته بود

این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود

فقط نوشتم:

به خاطر همه کسایی که یه دل شکسته دارن

به خاطر همه کسایی که یه دل سنگی دارن

به خاطر همه کسایی که تو دنیا شرف رو زیر پا نمیذارن

به خاطر همه کسایی که معنی شرف رو نمیدونن

به خاطر عشقی که دروغه

به خاطر محبتی که از روی ترحمه

به خاطر همه اونایی که میرن

به خاطر همه اونایی که فعلا تشریف دارن

به خاطر دلی که بیهوده شکست

به خاطر اشکی که بیهوده ریخت

به خاطر گناهی که نکردم

به خاطر قصاصی که شدم

به خاطر همه بی حرمتی هایی که بهم شد

به خاطر تویی که تا قیامت فراموشت نخواهم کرد

به خاطر قسمی که شکستم تا تو رو خوشحال کنم

به خاطر چوبی که واسه شکستن قسمم خوردم

به خاطر گناهی که کردم

به خاطر گناهی که تعطیل شد

به خاطر آه هایی که کشیدم

به خاطر سردی نگاه تو

به خاطر تویی که هنوز فرق خوب و بد آدما رو ندونستی

به خاطر بدی خودم

به خاطر درگذشت خاطره

به خاطر کاسه های داغ تر از آش

به خاطر اعتمادی که از بین رفت

به خاطر اونایی که فکر میکردن من بهشون حسودی کردم

و به خاطر خیلی چیزای دیگه که نگفتنش بهتر از گفتنشه

 

 

 

 

 

یاداشتهای ASUKA  چاپ
تاریخ : یکشنبه 9 تیر‌ماه سال 1392
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
کاش بودی  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 28 خرداد‌ماه سال 1392

کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

باز می ذاشتی و می گفتم تویی اون همه بهونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

 

دل  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1392
دلــــــــم..!!

خوب دلـــ است دیگــر .. دســت خودم کــه نیستــ..

تنگ میشود برایـــش..!!

دلتنگتم  چاپ
تاریخ : جمعه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1392

کسی چه میداند .....


من ....


امروز ...


چند بار فرو ریختم ...

چند بار دلتنگ شدم ...


از دیدن کسی که ...


فقط پیراهنش شبیه تو بود .

 

برای یک نفر  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1392

بعضــــــی وقتا چیـــــــزی مینویسی فــــــقط برای یک نفـــــــر

امـــــــا دلت میگیرد

وقتی یـــــــادت می افتد که هـرکسی ممکن است بخــــــواند


جــــــــز آن یک نفـــــــــر. . . . .

چرا اینطوری شد؟؟؟؟  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392

یه روزایی
یه شبایی
به یه آدمای خاصی خیلی احتیاج داری
گوشیتو بر میداری شمارشو بگیری
اما میدونی بی فایدس
اینقدر دلگیر و دلتنگی که یهو بخودت میای
میبینی خیره شدی به یه صفحه ی خالی بیجواب
اشکات سرازیر شدن
بعد با خودت فقط یه جمله میگی
اون همه دوست داشتن
آخرش چرا اینطوری شد. . .

انتخاب  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392

گناهانم را دوست دارم!


بیشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام،


می دانی چرا ؟!


آن ها واقعی ترین انتخاب های منند...!

بغض  چاپ
تاریخ : یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392


خدایا !
شبیه بادکنکی شده ام از بغضهایی که به اجبار فرو داده ام ،التماست میکنم فقط یک سوزن !
تکه تکه شدنم با خودم

کجایی..........  چاپ
تاریخ : یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392




درد دارد "امروز"حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که


تا "دیروز"تمام حرفایت را فقط به او می گفتی...!!!

خاطره ها  چاپ
تاریخ : یکشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1392

مغزم که تا به حال کار نمی کرد، به کار افتاده است

این همه خاطره را یک جا می خواند و مرور می کند
لحظه به لحظه
فکر به فکر
خیال به خیال
درد به درد...

اولین بار  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392
ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺯﻧﺪﮔﯿﺶ ﺩﺳﺖﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺟﺰ ﭘﺪﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ.
ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﮐﻠﻤﻪ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﻭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽﮔﻔﺖ.
ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﺮﺩ....
ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﺨﺎﻃﺮ * ﺗﻮ* ﭘﺎﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭ ﻏﺮﻭﺭﺵ.
ﺍﮔﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﻃﻌﻢ ﺑﻮﺳﻪ ﺭﻭ ﺣﺲ ﮐﺮﺩ .…
... ﻗﺴﻢ ﺑﻪ ﻭﺟﺪﺍﻧﺖ ﻗﺪﺭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﯾﻦ* ﺍﻭﻟﯽ*ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ!
ﺍﻭﻥ * ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻮ* ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﻫﺎ ﺭﻭ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ!
...ﺭﺍﺣﺖ ﺍﺯﺵ ﻧﮕﺬﺭ

رویای من  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 15 فروردین‌ماه سال 1392
ﺍﻣﺸﺐ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ...

ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﺟﻪ ﮐﻢ ﺗﻮﻗﻊ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ...
ﺩﯾﺪﻧﺖ ﺗﻮﯼ ﻗﺎﺏ ﮔﻮﺷﯽ ...
ﺑﻮﺳﻪ ﺯﺩﻥ ﺑﺮ ﻋﮑﺴﺖ..
ﻟﻤﺲ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﺎﻫﺖ...
ﻭ....
ﻫﻤﯿﻨﻬﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ...
ﺣﺎﻻ ﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﻢ..

همیشه در قلب منی  چاپ
تاریخ : جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1392

با اینکه ازمن دوری اما هر وقت دستم را میگزارم در قلبم ،
میبینم سر جایت استی !


دوستت دارم  چاپ
تاریخ : جمعه 9 فروردین‌ماه سال 1392

تو نه چنانی که منم, من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم, من نه بر آنم که توی
من در همه حکم توام, تو همه در خون منی
گر مه و خورشید شوم, من کم از آنم که تویی


بغل  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391

کـــاش اورژانـس "بــغـــــــل" داشــتـیـم!
.
.
زنـگــ مـی زدیم اونی که میخواستیم میومد،
.
خـودمــون رو مـینـداخـتـیـم تـوی بـغـــلـش ...
.
بـدون فـکـــر یه نـمـوره آروم مـی شــدیـم ...


غرور  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391

ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻟﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﮐﺎﺥ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺷﻤﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺑﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭﯼ ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺣﺘﯽ ﮔﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯼ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﺮﺩ ﺷﺪﻥ ﻏﺮﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﻮﯼ،
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﻭ ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯼ ،
ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺍﻧﻢ،
ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﺭﺍﺑﺴﻮﯼ ﮐﺪﺍﻡ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎﺑﺮﺍﯼ
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯽ؟


زمستانم  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391

زمستانم،
جای خالی نبودنت
بر تنم سخت میبارد
و من امروز تنها مسافر یخ زده ی مسیر نگاهت میشوم
که
بی تابست تا تمام جاده های رسیدنت را به پایش بریزی
حتی اگر نتواند از آن عبور کند
در آن فرو میرود
تا قسمتی از به تو رسیدن باشد
و فردا
که آدمکها برای به دست آوردنت حریص میشوند
یا باید از او عبور کنند یا در او فرو بروند


چرا تو......  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1391

چرا تـــــــــــــــو ؟
چرا فقط تــــــــــــــو ؟
چرا از میان زنان فقط تــــــــــــو ؟
هندسه ی زندگــــــــیــــــــم را تغییر می دهی!
پابرهنه به جهان کوچکم وارد می شوی...
در را می بندی!
و من اعتراض نمی کنم

...!!!!


تولد نفسم  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391



روزِ تـولـدت شـد و نـیـسـتـم امـّا کـنـارِ تــو

کـاشـکـی مـیـشـد کـه جـونـمـو هـدیـه بـدم بـرایِ تـــو
درسـتـه مـن نـمـیـتـونـم ایـن روز و پـیـشِ تـــو بـاشــم
امــّا بـهـش تـو رویـام، رنـگِ حـقـیـقـت مـیـپاشـم
مـیـخـوام بـرات تـو رویـاهـام جـشـنِ تـولـد بـگـیـرم
از لـحـظـه لـحـظـه هـایِ جـشـن تـو خـیـالـم عـکـس بـگـیـرم
مـن بـاشـم و تـو بـاشـی و خـــدایِ تـویِ آسـمـون
چـراغـونـی جـشـنـمـون، سـتـاره هـایِ کـهـکـشـون
بـه جـایِ شـمـع مـیـخـوام بـرات غـمـهـارو آتـیـش بـزنـم
هـر چـی غـم و غـصـه داری یـک شـبِ آتـیـش بـزنـم
تـو غـمـهـاتـو فـوت کـنـی مـنـم سـتـاره بـیـارم
اشـکِ چـشـاتـو پـاک کـنـم نـورِ سـتـاره بـکـارم
کـهـکـشـونـو سـتـاره هـاش، دریـا و مـوج و مـاهـیـاش
بـیـابـونـا و بـرکـه هـاش، بـارون و قـطـره قـطـره هـاش
بـا هـفـت تـا آسـمـون پـُر از گـلایِ یـاس ومـیـخـک
بـالِ فـرشـتـه هـا و عـشـق و اشـتـیـاق و پـولـک
عـــاشـقـتـو یـه قـلـبِ بـی قـرار و کـوچـک
فـقـط مـی خـوان بـهـت بـگـن..اولـیـن سـالِ کـه نـیـسـتـیـم امــــّا



روزِ مـیـلادت مـبـارک.....

آرامبخش  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391

دکتر گفت : آرامبخشهایت را خورده ای ؟
غیرتی شدم و گفتم : با لبان محبوبِ من چه کاری داری؟! ...

نگاهش  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391


چه حس قشنــــگیه...



وقتی از نگاهــــش میخونی که از نگاه کردنت واقــــعا لذت میبره ....!!

زن  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391


زن زندگیست
و
مرد امنیت
و چه خوب می شود وقتی
مردی تمامِ مردانگیش را
خرجِ
امنیتِ زندگیش کُند
و چه زیبا می شود وقتی زنی
تمامِ زندگیش را
خرجِ
غرورِ امنیتش کُند..

صدا کن مرا  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391


وقتـــــــی کســـی تو را ..

عاشقانـــــــه ...
دوســــت دارد ..
شیوه ی بیــان اســــــم تـو ....
در صدای او متفاوت است !
و تــــو ...
مـــــــی دانـــــــی که نامت ..
در لبهـای او ایـــمــــــن است…!!

دوست داشتن  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391


دوست داشتن یعنـــی اونـــــی که اگه صد دفعه هم ناراحتش کنــی


هربـــــار میگه این دفعه آخریــــــه که می بخشمت

و با اخـــم میــاد توی بغلــــت

عشق  چاپ
تاریخ : جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391


عشق فقط پیدا کردن یک فرد درست نیست

بلکه خلق کردن یک رابطه درست است…
مهم نیست در شروع رابطه چقدر عشق دارید...
مهم اینکه تا آخرش چقدر عشق بسازید...
یک رابطه باید سالم، دلسوزانه،
با محبت، مهربان، خوش بینانه، و مثبت باشد..
باید باعث بشه بیشتر از گذشته لبخند بزنی
و زندگی روشن تری داشته باشی

امشب  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 8 اسفند‌ماه سال 1391

امشب تو داری میریو زندگی میره

تو داری میریو خونه میمیره

واسه گذشتن از این شب تیره

دیگه دیره

امشب قصه تموم میشه غصه میمونه

کیه که قصه ی مارو ندونه

تو بری کی واسم از تو میخونه؟

کی میتونه؟

میری سرنوشت اینجوری خواسته برامون

منو تنهایی سرد خیابون

میریو میشکنه بغض من آسون

تو که میدونی

میری روزای بی کسی میرسن از راه

واسه ی لحظه هم میرن از اینجا

نفس اخرو میکشه دنیااااااااا

امشب قصه تموم میشه غصه میمونه

کیه که قصه ی مارو ندونه

تو بری کی واسم از تو میخونه؟

کی میتونه؟

امشب تو داری میریو دلخوشی میره

تو داری میریو خونه میمیره

عجـب روزگـاریـیه...!  چاپ
تاریخ : شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1391

عجـب روزگـاریـیه...!


 
دقیـقا همـون بلایـی سـرت میـاد کـه یـه روزی بـا غــرور و افتـخار سـر یکـی دیــگه آوردی!


 
دقیقـا همـونجوری خـورد میشی کـه یـه روز یکی دیگـه رو خـورد کـردی!


 
همــون صحنـه هـا ، همـون لحظـه هـا و همـون حـرفا!

 

دختر  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 2 اسفند‌ماه سال 1391

باید دختر باشی تا بدانی پدر لطیفترین موجود عالم است...

باید دختر باشی تا ته دلت قرص باشد که هیچوقت
جای دست پدر روی صورتت نخواهد افتاد مگر به نوازش!

باید پدر باشی تا بدانی دختر عزیزترین موجود عالم است...

تا پدر نباشی نمیتوانی درک کنی دختر داشتن افتخار پدر است!!!

باید دختر ِ پدر باشی تا احساس غرور کنی...

باید پدر-دختر باشید تا بدانید چه شگفتیهایی دارد این عالم!

چه عزیز است اخم تلخ پدر و ناز دختر...

چه نازک است دل پدر که طاقت دیدن اشک دختر را ندارد...

باید پدر-دختر باشید تا...

پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم
فرشته ها هم میتوانند مرد باشند!!!

گریه مرد  چاپ
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391

چه حرف بی ربطیست
که مرد گریه نمی کند!
گاهی آنقدر بغض داری
که فقط باید مرد باشی
تا بتوانی گریه کنی...

آغوشت  چاپ
تاریخ : یکشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1391

آدم دوس داره گاهــی غــرق شــه !

غــرق شــدن همیشـــه تــو آب نیــست ،

تــو غصــه نــیست ،

تـــو خیـــال نـــیست ،

آدم دوســت داره گاهـــی تــو یــه آغــوش غــرق شــه ...

ASUKA  چاپ
تاریخ : شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1391

میخـــوام
 


 


 فـــدات بشــم


     ASUKA

نیمه من  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1391

دیــوانـــه ام مــی کــنــد 


فــکــر ایــنــکـــه
   

زنــده زنــده نــیــمــی از مــن را از مــن جـدا کـنـنـد
   

لـطـفــا …
 

تــا زنـده ام بـــــــــــــمان

14 FEB ولنتاین  چاپ
تاریخ : پنج‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1391

سلام به همه دوستام...
امروز ولنتاین ♥روز عشق و از این حرفا...♥

نمی دونم واستون معنی داره یا نه...
... اما بهونه ی بدی نیست یکم از این دنیا جدا شیم...
نمی دونم عاشقید یا شکست خورده و دل شکسته...
نمی دونم خسته اید یا اصلان حرفای من واستون مسخره هست یا نه...
نمی دونم کسیو دارید بش بگید که دوسش دارید و تو این روز کنارش باشید یا نه...
♥♥یا شایدم مثل من عاشقی اما از عشقتون دورید و حتی اگه بخواید نمی تونید دستشو بگیرید یا نه....♥♥

اما بیاید یه روز فقط واسه یه روز همه عاشق باشیم...

بسه این دنیا و درگیریاشو مشکلات...

نگید من دلم خوشه

نه...

اما امروزو بیاید همگی مثبت فکر کنیم....

ولنتاین همتون پر از آرامش...
خدا رو هم از یاد نبرید...
عاشق همه دوستامم...




ولنتاین یا سپندارمذگان
فرقی نمی کند

آن روز که با آمدنت کلاغ های دلتنگی را از شانه های انتظارم پر بدهی
مرا با عشق ،
حافظ ،
کوچه
و پنجره آشتی دهی

مرا ذوب کنی در آتشفشان آغوشت.........
روز عشق.....
روزی است که تو سر زده
مهمان لحظه هایم شوی...
ولنتاین  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391

کـوتـاه مـی گـویـم دوسـتت دارم اما... 


 از دوست داشـتـنـت کـوتـاه نـمـی آیم...  

 

 

 

ﻭﻗﺘــﯽ ﮐﻪخیلی خستم از زمین و زمان ...
ﻭ ﺩﻟــــــــﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ...
ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻣﺎﻧﻨﺪِ ﺗﮑﯿـــﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺷـــﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻣﻢ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ... 

 

آموخته ام که  چاپ
تاریخ : سه‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1391

آموخته ام که ... با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه

و بالاخره می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام که ... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی.

آموخته ام که ... مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است.

آموخته ام که ... هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام که ... همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم.

آموخته ام که ... مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم.

آموخته ام که ... گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام که ... راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است.

آموخته ام که ... زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند.

آموخته ام که ... پول شخصیت نمی خرد.

آموخته ام که ... تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند.

آموخته ام که ... خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم.

آموخته ام که ... چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد.

آموخته ام که ... این عشق است که زخمها را شفا می دهد، نه زمان

آموخته ام که ... وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد.

آموخته ام که ... هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.

آموخته ام که ... زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام که ... فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص

دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.

آموخته ام که ... آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم.

آموخته ام که ... لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.

نرو...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

یه جایی باید دست آدما را بکشی
نگه شون داری ..
صورتشون رو میون دستات محکم بگیری
بگی : ببین
من دوستت دارم …

نرو … 

آغوش  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

آغــــــــوشِ "تـــــــــو"
هیچ بُعـــــــدی ندارد ...
واردش کــــــــــه شوی،
زمــــــان بی معنــــــــا میشـود...
بی آنکـه نفـــــس بکشی روحـــــــــــت تازه می شود..  

میخوام بوست کنم  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

دست انداختی دور کمرم، دست انداختم دور گردنت
گِره خورده در آغوش هم، قفل شده در نگاه هم
من منتظر یک بوسه، تو منتظر یک اشاره از من برای کور کردن این گره با ضمانت یک بوسه ی طولانی

بوسه  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

لب‌هایم را
بر لبخندت بگذار
تا بوسه باز، بازگردد به جهانمان ...

بعد از من  چاپ
تاریخ : دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1391

اگه از این دنیا رفتم نگو رفیق نیمه راه بود

بگو خسته بود

اگه رفتم نگو همه حرفاش دروغ بود

بگو خیلی دروغ شنیده بود

اگه رفتم نگو دلمو شکست

بگو دلش شکسته بود

اگه رفتم نگو عاشق نبود

بگو دیوانه عشقش بود

اگه رفتم نگو نامرد بود

بگو تو زندگیش فقط نامردی دیده بود

بهونه  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391

چرا بهونه میاری واسه جدایی از دلم

آسون نبوده داشتنت آسون نمیدمت گلم

نذار واسه جداییمون دلت بهونه بیاره

اگه میخوای جدا بشیم اینم خودش راهی داره

...

بی خودی دعوا کن با هام همش بکن بگو مگو

هرچی تو خونه است بشکن و هرچی بدم میاد بگو

وقتی خواستم آروم بشم پا روی غیرتم بذار

فکرِ منو اصلا نکن زجرم بده دیوونه وار

وقتی میگم حق با توِ بدتر باهام لجبازی کن

وقتی که تسلیمت شدم دوباره از نو بازی کن

حتما میام کنار تو دست روی شونه ات میذارم

دستامو پس بزن به من بگو که تنهات بذارم

شاید برم کنارِ در نذارمت که رد بشی

اونطوری مجبورت کنم از روی نعشم رد بشی

یا شایدم که آخرش به عادت بچگیا

کفشاتو قایم بکنم نری به این ساده گیا

اما بازم تو میری و میبینی نقشتم گرفت

من موندم و گلایه هام که باز دعاهام نگرفت

راستی فقط میخوای بری یه کمی آرومتر برو

همین برا من بسه که بیشتر نگاه کنم تورو

همین برا من بسه که بیشتر نگاه کنم تورو

نامه ای به خدا  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391

سلام خدا جون
صدام به عرشت می رسه؟
منو این پایین میون این همه نقاب و آدمک های رنگارنگ می بینی؟

می دونم که می بینیم و صدام و می شنوی
چون هنوزم دستم و گرفتی و نفس کشیدنم بخاطر وجود توئه.
خدایا
زخمهام و چی؟
اونارو می بینی و هیچی نمی گی؟
این حق من بود که همیشه صدات کردم و کمک خواستم ازت؟

خدایا تا حالا دلتنگ شدی؟
درکم می کنی چه اندازه دلتنگ عزیز ترینم هستم؟
زخمهای جسم من مهم نیست
زخمهای دلم هم به کنار
با این همه دلتنگی تو بگو چه کنم؟؟

خدایا
دیشب تا سپیده صبح، خیره به اسمونت بودم
حسم کردی؟
اشکامو دیدی؟
اشکایی که طعم خون می داد
اشکهایی که هیچ کس جز تو تماشا نمی کنه!!
اشکهایی که از حرف های نگفته جاری می شوند
اشکهایی که طعم خون می دهند و خفقان تنهایی….

خدایا
این همه درد را می بینی و چیزی نمیگی؟!
من اما هنوز امید دارم
آدمهایت تا به کِی میخواهند بد باشند و بدی کنند؟؟!!

   1       2       3    >>